|
دو شنبه 17 بهمن 1390برچسب:, :: 6:52 بعد از ظهر :: نويسنده : ترنم نگاه
همه می پرسند: «چیست درزمزمه مبهم آب؟ «چیست درهمهمه دلکش برگ؟ «چیست دربازی آن ابرسپید، روی این آبی آرام بلند، که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال؟ «چیست درخلوت خاموش کبوترها؟ «چیست درکوشش بی حاصل موج؟ «چیست درخنده جام؟ که توچندین ساعت مات ومبهوت به آن می نگری؟ نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، نه به این آبی آرام بلند، نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام، نه به این خلوت خاموش کبوترها؛ من به این جمله نمی اندیشم! من مناجات درختان راهنگام سحر، رقص عطرگل یخ رابا باد، نفس پاک شقایق رادرسینه کوه، نبض پاینده هستی را،درگندم زار، گردش رنگ وطراوت رادرگونه گل، همه را می شنوم، می بینم! من به این جمله می اندیشم! به تومی اندیشم! ای سراپا همه خوبی، تک وتنها به تومی اندیشم! همه وقت، همه جا، من به هرحال که باشم به تومی اندیشم! توبدان این را تنها توبدان توبیا، توبمان با من تنها توبمان. جای مهتاب به تاریکی شب ها توبتاب! من فدای تو، به جای همه گل ها توبخند! اینک این من که به پای تودرافتادم باز. ریسمانی کن ازآن موی دراز، توبگیر! توببند! توبخواه! پاسخ چلچله ها راتوبگو. قصه ابرهوارا توبخوان! توبمان با من، تنها توبمان! دردل ساغرهستی توبجوش! من، همین یک نفس ازجرعه جانم باقی است، آخرین جرعه این جام تهی را توبنوش!
نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |